کو دک خرد و تردی بودم که مرا به دبستان فرستادند .مدیری داشتیم به نام اجاقی . تنها چیزی که از این اجاق به دست ما رسید شلاق های سوزان بود . روزی مارا جمع کرد تا به نماز جماعت ببرد . زمستان، زمین وزمان آب و گِل ،چکمه پلاستیک وجوراب پشمی! فکرش را بکن چه می شود. بعد ازهمه برای وضو رفتیم کسی نبود الکی دست وصورت را با برف خیس کردیم وبرای نماز خالصانه درصف ایستادیم . امام جماعت پچ پچ می کرد ماهم شروع کردیم به تَپَچپُچ ! بعد رکوع وسجود و استغفار برای جنایت هایی که در حق اهل سایه (خانواده)وهمسایه کرده بودیم.من مشکل بدی داشتم وقتی که سجده می رفتم دماغم بدجور درد می گرفت . با بزرگتری درمیان نهادم . نگاه کرد به سجده ام . من بیچاره دماغم را روی مهر می گذاشتم ! نخند یه با امتحان کن