حسنک مکان را فراهم دید رفت مغازه ویک سوسیس خرید (منحرف !گرسنه اش بود) رسیدخانه سوسیس را روی پله حیاط گذاشت از تلویزیون شنید که نهم دی فرا رسیده و... برای خوردن ساندیس از همان جا عازم شهر شد.تاهم دلی از عزا دربیاوردهم با کبرا گپی بزند. گوسفند ومرغ وگربه همه رفتند سراغ وسروقت سوسیس. اما هیچ کدام نتوانستند بخورند . سگ گفت همگی کنار ! او هم رفت هیچ کاری از پیش نبرد. دندان هایش شکست ودر شکمش ریخت . آن را برداشت وپشت بام برد تا باسنگ له کند باز موفق نشد مایوس ومغموم رها کرد . کلاغی آمد وسوسیس را برداشت . روی درخت برد .اوهم نتوانست هیچ غلطی بکند . داشت باآ ن بازی می کرد .یاد باختن پنیرآرامش نمی گذاشت . روباه سروکله اش پیداشد نقشه ای کشید که سر کلاغ کلاه بگذارد . گفت "عجب توپی بنداز باهم بازی کنیم ." دهانش را باز کرد . سوسیس افتاد .از دستش دردرفت ومستقیم وارد معده روباه شد .بیچاره نزدیک بود هلاک شود . شیرو گرگ دور اوجمع شدند اورا وارونه کردند درحال گریه وناله با روغن کرچک به او اماله کردند .وکلی روغن درآن چاله حواله ! بیچاره روباه ، بازسوسیس راسالم پس داد. کلی ناله کرد وچند فحش داغ به عمه کلاغ حواله ! باز کلاغ آمد آن را برداشت برد گذاشت روی همان پله اول . حسنک از راهپیمایی برگشت دید سوسیس دست نخورده سرجایش مانده خوشحال شد .